این بهترین راه برای پیشبینی اثرات جانبی تغییر در دنیای به هم پیوسته امروزی است.
در دهههای اخیر، کسبوکارها با کمک فناوریهای نوآورانه و روشهای کاری جدید، گامهای بزرگی در جهت پیشرفت اقتصادی و اجتماعی برداشتهاند. اما بسیاری از این نوآوریها هزینههای پنهانی هم داشتهاند. برای مثال، پلاستیکها برای ساخت محصولات مصرفی ارزان و راحت استفاده میشوند، اما مشکلات بزرگی برای اکوسیستمهای زمینی و دریایی ایجاد کرده و به بدن هزاران نوع حیوان، از جمله انسان، راه پیدا میکنند. یا مثلاً فناوری «فرکینگ» (Fracking) قیمت نفت را پایین نگه داشته، اما اثرات مضری بر منابع آبی دارد و به آلودگی هوا و دیگر مشکلات زیستمحیطی دامن میزند. در دنیای مالی هم، ابزارهایی مانند «قراردادهای نکول اعتباری» برای کمک به سرمایهگذاران جهت پوشش ریسک اعتباری اختراع شدند، اما در نهایت به بحران مالی جهانی سال ۲۰۰۸ منجر شدند.
اگرچه میتوان عواقب پیشبینینشده نوآوری را تا حدی با قوانین و سیاستهای مالیاتی جبران کرد، اما من معتقدم رویکرد بهتر این است که از ابتدا با تفکر دقیقتر درباره نحوه انجام نوآوری، از بروز آنها جلوگیری کنیم.
در این مقاله، میخواهم نقاط قوت و ضعف دو رویکرد غالب در نوآوری یعنی «تفکر تحولآفرین» و «تفکر طراحی» را بررسی کنم که اغلب در سیستمهای پیچیده، خروجیهای ناکارآمد اجتماعی و زیستمحیطی تولید میکنند. برای جلوگیری از این مشکلات، نوآوران باید از تفکر سیستمی استفاده کنند؛ روشی که دهههاست وجود دارد اما امروز کمتر به کار گرفته میشود.
تفکر سیستمی به این واقعیت میپردازد که در اقتصاد مدرن، هر سازمانی بخشی از شبکهای از افراد، محصولات، منابع مالی و دادههاست و تغییر در یک بخش از این شبکه میتواند در بخشهای دیگر، اثرات جانبی داشته باشد. برای مثال، تلاشهای اخیر دولت آمریکا برای اعمال تعرفه بر واردات خارجی، اثرات موجی بر زنجیره تأمین محصولات بزرگی مانند خودرو و آیفون داشته که قطعاتشان از چندین کشور تأمین میشود. این تعرفهها همچنین به یک مارپیچ از واکنشهای پیچیده و غیرقابلپیشبینی در بازارهای مالی منجر شدهاند.
تفکر سیستمی به پیشبینی و حل مشکلات در محیطهای پویا و بههمپیوسته کمک میکند و به ویژه برای چالشهای نوآوری در زمینه پایداری (Sustainability) اهمیت دارد. برای مثال، خودروهای برقی سرمایهگذاری زیادی را به خود جلب کردهاند، چون به عنوان یک فناوری سبز دیده میشوند. اما تأثیر خالص آنها بر انتشار کربن، به شدت به این بستگی دارد که منبع تأمین برق یک کشور چقدر سبز باشد. علاوه بر این، فناوری آنها به مواد خامی نیاز دارد که فرآوریشان بسیار آلاینده است. پنلهای خورشیدی نیز در نگاه اول یک راهحل جادویی برای محیط زیست به نظر میرسند، اما رشد سریع تولید آنها، تهدیدی برای ایجاد سونامی زبالههای الکترونیکی است. راهحلهای فناورانه واقعاً پایدار برای چالشهای زیستمحیطی، نیازمند یک رویکرد مبتنی بر تفکر سیستمی است که به صراحت بپذیرد مزایای یک نوآوری در یک بخش از اکوسیستم کره زمین، ممکن است با آسیبی که در جای دیگر وارد میکند، خنثی شود.
در این مقاله، مجموعهای از اصول را ارائه میدهم که میتواند شرکتها را در به کارگیری تفکر سیستمی برای مسائل پیچیده راهنمایی کند. توصیههایی که در ادامه مطرح میکنم، حاصل تحقیقات و تجربیاتم در پروژههای مختلفی مانند پروژه «Innovation North» در مدرسه کسبوکار Ivey است که در آن با بیش از ۳۰ شرکت بزرگ در پروژههای متعدد همکاری شده است. با استفاده از این تجربیات، مزایا و معایب رویکردهای تفکر تحولآفرین، طراحی و سیستمی را مقایسه خواهم کرد.
سه رویکرد اصلی در نوآوری
۱. تفکر تحولآفرین (Breakthrough Thinking)
شاید محبوبترین رویکرد در نوآوری کسبوکار، تفکر تحولآفرین باشد. این همان مدل ۱۰ برابر بهتر و «برنده-همهچیز-را-میبرد» است که با شعار معروف مارک زاکربرگ، «سریع حرکت کن و ساختارها را بشکن»، شناخته میشود. در این رویکرد، نوآور که معمولاً یک کارآفرین مجهز به یک فناوری جدید است، روابط، هنجارها و حتی قوانین موجود را نادیده میگیرد تا محصول بهتری خلق کند.
برای مثال، وقتی گوگل تصمیم گرفت موتور جستجوی خود را بهبود دهد، برای استفاده از اطلاعات شخصی افراد اجازه نگرفت. یا اسنپ و تپسی وقتی خدمات خود را در شهرهای جدید راهاندازی کردند، با مقامات محلی و شرکتهای تاکسیرانی هماهنگ نکردند؛ فقط کارشان را انجام دادند. ذهنیت این شرکتها و دیگر شرکتهای مشابه این است که به جلو حرکت کنند و بعداً نگران عواقب آن باشند. آنها مانند اسکندر مقدونی، با بریدن «گره کور» یک مشکل پیچیده پیشرفت میکنند، نه با تلاش برای باز کردن آن.
وقتی این رویکرد جواب میدهد، پاداشهای عظیمی برای عاملانش به همراه دارد. اما میتواند آسیبهای جانبی زیادی نیز ایجاد کند. وقتی گوگل قوانین حریم خصوصی و مالکیت معنوی را زیر پا گذاشت، هدف انتقادات عمومی گستردهای قرار گرفت و با چالشهای قانونی زیادی مواجه شد. در ایران هم، ورود تاکسیهای اینترنتی باعث شد بسیاری از رانندگان تاکسی سنتی از کار بیکار شوند و رانندگان جدید از بسیاری از مزایا و حمایتهای کارمندان تماموقت بیبهره بمانند.
معمولاً، میزان آسیب ناشی از تفکر تحولآفرین زمانی به اوج خود میرسد که برای حل «مسائل بغرنج» (Wicked Problems) به کار گرفته شود؛ مسائلی که دائماً در حال تغییرند، تعریفشان دشوار است و راهحلهایشان نیازمند مصالحههای سخت است. هرچه اکوسیستم اطراف یک مسئله پیچیدهتر باشد، احتمال اینکه راهحل، هزینههای اقتصادی و اجتماعی تحمیل کند، بیشتر میشود. بنابراین، در حالی که تفکر تحولآفرین برای یک مسئله با مرزهای مشخص (مثل فرستادن یک موشک به فضا) ایدهآل است، برای حل مشکلاتی مانند نظام سلامت یا آموزش کشور، خوب عمل نخواهد کرد.
۲. تفکر طراحی (Design Thinking)
دومین رویکرد رایج در نوآوری، تفکر طراحی است که در دهه ۱۹۹۰ توسط شرکتهایی مانند IDEO محبوب شد. این رویکرد به روش اصلی مشاوران و تیمهای نوآوری تبدیل شده است، به خصوص زمانی که زمینه کار پیچیده و شامل بازیگران متعدد و بههمپیوستهای با اهداف متفاوت باشد. تفکر طراحی این پیچیدگی را با تمرکز اصلی بر کاربران محصول یا خدمت مورد نظر، ساده میکند. نوآوران، افراد را در زمینهای که از یک محصول یا خدمت استفاده میکنند، مطالعه کرده، با آنها همدلی میکنند، نیازهای بیاننشدهشان را کشف میکنند و سپس به دنبال بازطراحی محصولات و فرآیندها به گونهای هستند که تجربه آنها را بهبود بخشد. به جای بریدن گره کور، متفکران طراحی روی یک رشته از گره (یعنی کاربر) تمرکز کرده و بقیه را نادیده میگیرند.
تفکر طراحی سابقه موفقیتآمیزی دارد، اما این رویکرد نیز معایب قابل توجهی دارد، زیرا تمرکز وسواسگونه بر کاربر، مشکلاتی را برای طرفهای دیگر ایجاد میکند. برای مثال، پلتفرمهایی مانند Airbnb مشکل اقامت را برای صاحبان خانه و گردشگران حل کردند، اما مشکلات زیادی برای جوامع محلی، مانند افزایش اجارهبها و کاهش مسکن برای ساکنان دائمی، به وجود آوردند.
۳. تفکر سیستمی (Systems Thinking)
رویکرد سوم، تفکر سیستمی، از کارهای پیشگامانه افرادی مانند زیستشناس نظری، لودویگ فون برتالانفی، و دانشمند کامپیوتر، جی فارستر، پدید آمد. این رویکرد در دهه ۱۹۹۰ با انتشار کتاب پرفروش پیتر سنگه به نام «پنجمین فرمان» به اوج خود رسید. تفکر سیستمی، پیچیدگی مشکلات سازمانی را به رسمیت میشناسد و آن را میپذیرد، نه اینکه به دنبال سادهسازی آن باشد. این رویکرد به نوآوریهایی منجر میشود که کل یک سیستم را پایدارتر و انعطافپذیرتر میکند و از اثرات جانبی و آسیبهای ناخواستهای که گاهی در دو رویکرد دیگر دیده میشود، جلوگیری میکند. در بهترین حالت، تفکر سیستمی راهحلهای خلاقانهتر و مشارکت بیشتری را در اکوسیستمهای سازمانی ایجاد میکند.
متفکران طراحی فرآیند نوآوری را با تمرکز بر مشکل مشتری شروع میکنند و متفکران تحولآفرین اغلب با یک ایده شروع میکنند. اما متفکران سیستمی قبل از اینکه برای حل مشکل وارد جزئیات شوند، ابتدا با یک نگاه کلان، سیستمی را که نوآوری قرار است بخشی از آن باشد، درک میکنند. این رویکرد میتواند به پاسخهای غیرمنتظرهای منجر شود.
برای مثال، در مواجهه با مشکل ترافیک، یک متفکر طراحی ممکن است جادهها را عریضتر کند یا جاده جدیدی بسازد. یک متفکر تحولآفرین ممکن است از فناوری برای مسیریابی پویای رانندگان استفاده کند. اما یک متفکر سیستمی این راهحلهای کوتاهمدت را رد میکند، زیرا میداند که آسانتر کردن رانندگی، انگیزه نادرستی برای رانندگی بیشتر ایجاد میکند. متفکر سیستمی ممکن است راهحل غیرمنتظرهای را انتخاب کند: کندتر کردن عمدی ترافیک و همزمان افزایش گزینههای حملونقل عمومی. افزایش ترافیک در کوتاهمدت میتواند دقیقاً همان چیزی باشد که برای منصرف کردن مردم از رانندگی و کاهش ترافیک در بلندمدت لازم است.
با وجود مزایای فراوان، تفکر سیستمی همچنان کمکاربردترین روش نوآوری است، عمدتاً به این دلیل که راهی کندتر و پیچیدهتر برای حل یک مسئله است. در رویکرد سنتی، اولین وظیفه متفکر سیستمی، شناسایی و مدلسازی تمام جریانها، تعاملات و حلقههای بازخورد در سیستم مورد نظر است. این کار در دنیای پرسرعت امروز، که مدلها ممکن است هرگز واقعیت را به درستی منعکس نکنند، میتواند بسیار دلهرهآور و گاهی بیفایده باشد. نوآوری که وقت خود را صرف کشف دقیق نحوه بسته شدن گره کور میکند، تقریباً به طور قطع از یک متفکر طراحی یا تحولآفرین که به سادگی آن را میبُرد یا فقط روی یک رشته تمرکز میکند، عقب خواهد ماند.
به این دلایل، تفکر سیستمی ممکن است حتی در عصر هوش مصنوعی و محاسبات کوانتومی، غیرعملی به نظر برسد. پس چرا من از آن دفاع میکنم؟
یک رویکرد سادهشده برای تفکر سیستمی
برای بهرهمندی از مزایای تفکر سیستمی، نیازی به مدلسازی دقیق یک سیستم پیچیده و تطبیقپذیر ندارید. در عوض، میتوانید یک درک کلی از الگوهای حیاتی در سیستم به دست آورید و سپس با بازیگران اکوسیستم برای آزمایش ایدههای ساده همکاری کنید. هدف، آزمایش کردن است، نه ایجاد تغییرات گسترده و بالقوه فاجعهبار. یک «تلنگر» خوب، اغلب ایدههای جدیدی را به وجود میآورد که میتواند سیستم را متحول کند.
رویکرد سادهشده من به تفکر سیستمی چهار مرحله کلیدی دارد:
۱. وضعیت آینده مطلوب خود را تعریف کنید.
روال استاندارد در تفکر طراحی و تا حدی در تفکر تحولآفرین، پرداختن به «کاری که باید انجام شود» یا «نیاز بیاننشده» مشتری است. مثلاً کارگران ساختمانی مته نمیخواهند، بلکه یک سوراخ در دیوار میخواهند. دوستداران موسیقی نمیخواهند آهنگهای مورد علاقهشان را بخرند، فقط میخواهند به آنها گوش دهند.
در مقابل، تفکر سیستمی بر نقش شرکت در یک وضعیت آینده مطلوب تمرکز دارد؛ وضعیتی که بدون تغییر در بخشهای مختلف سیستم قابل دستیابی نیست. در کارگاههایم، ابتدا به شرکت کمک میکنم تا «ستاره قطبی» (North Star) خود را مشخص کند: یعنی آنچه میخواهد سیستم در آینده ارائه دهد و نقشی که خود شرکت در آن سیستم جدید ایفا خواهد کرد. این کار به شرکت کمک میکند تا گفتگوها را با ذینفعانی که آنها نیز در وضعیت آینده نقش خواهند داشت و همکاریشان برای پیشرفت سیستم ضروری است، چارچوببندی کند.
بر اساس تحقیقاتی که روی شرکت کانادایی «مِیپِل لیف فودز» (Maple Leaf Foods) انجام دادم، در سال ۲۰۱۹، مدیرعامل وقت، آقای مککین، تلاشی را برای بازتعریف هدف شرکت آغاز کرد. او متوجه شد که اگرچه صنعت غذای فرآوریشده با تولید محصولات ارزان و خوشمزه به مصرفکنندگان خدمت میکند، اما آسیبهای بلندمدت جانبی به سلامت انسان را نادیده میگیرد؛ محصولاتی اعتیادآور که به چاقی و افزایش خطر سرطان کمک میکنند. او معتقد بود که دیر یا زود، این هزینههای اجتماعی باید توسط صنعت مورد توجه قرار گیرد.
آنها تصمیم گرفتند به «پایدارترین شرکت پروتئینی روی زمین» تبدیل شوند. دیگر «مِیپِل لیف فودز» یک شرکت فرآوری گوشت نبود. نقش اساسی آن، تأمین پروتئین در یک سیستم تولید غذای سالمتر و پایدارتر از نظر زیستمحیطی بود. این ستاره قطبی، نقش جدید شرکت در صنعت غذا را مشخص میکرد. با پذیرش پایداری و بازتعریف ستاره قطبی خود به عنوان «فرآوری پروتئین» به جای «فرآوری گوشت»، این شرکت به صراحت خود را برای انطباق با محیطی آماده کرد که برای نوآوری در پروتئینهای گیاهی و حشرات آماده بود.
همانطور که تد لویت در مقاله کلاسیک HBR در سال ۱۹۶۰ با عنوان «نزدیکبینی در بازاریابی» توضیح داد، دلیل ورشکستگی شرکتهای راهآهن این بود که خود را شرکتهای راهآهن میدانستند. اگر خود را شرکتهای حملونقل یا جابجایی میدیدند، ممکن بود زندگی دومی پیدا کنند. نکته کلیدی در تعریف خوب از وضعیت نهایی مطلوب، تمرکز بر نقش اساسی شرکت در سیستم است، نه محصولاتی که در حال حاضر تولید میکند.
۲. مسئله را قاببندی کنید، دوباره قاببندی کنید و تکرار کنید.
متفکران تحولآفرین و طراحی، زمان زیادی را صرف شناسایی مسئله درست میکنند و سپس تا زمانی که حل شود، روی آن متمرکز میمانند. اما متفکران سیستمی میدانند که اغلب هیچ راه واحدی برای تعریف یک مسئله پیچیده وجود ندارد و باید تعریف را به طور مکرر بازنگری کنند تا ذینفعانی را که ممکن است ناکارآمدیهای سیستم را به شکلهای متفاوتی تجربه کنند، درگیر کنند. ترفند این است که بفهمید مشکلاتی که شرکای اکوسیستم شما با آن روبرو هستند، چگونه به مشکلی که شما در تلاش برای حل آن هستید، مرتبط است.
در پروژهای که برای دانشگاه گلف (University of Guelph) در یکی از مناطق کشاورزی کانادا انجام شد، این موضوع را به وضوح دیدم. این دانشگاه به دنبال جذب کمکهای مالی بیشتر برای تحقیقات در زمینه کشاورزی احیاکننده بود. آنها از ما خواستند تا به آنها در ایجاد کسبوکارهای جدید (با مشارکت محققان، کشاورزان و کارآفرینان محلی) که از فناوریهای کشاورزی برای مقابله با تغییرات آبوهوایی استفاده میکنند، کمک کنیم.
وقتی کار را شروع کردیم، متوجه شدیم که اگرچه کشاورزان به تغییرات آبوهوایی اهمیت میدهند، اما این موضوع اولویت اصلی آنها نبود. ما در درگیر کردن آنها مشکل داشتیم، زیرا چالشهای روزمره فوریتری مانند کاشت، برداشت و تضمین محصول خوب داشتند.
تصمیم بر این شد که مسئله را از «تغییرات آبوهوایی» به «سلامت خاک» تغییر دهیم. استدلال این بود که سلامت خاک برای واقعیت روزمره کشاورزان محوریتر است و در عین حال عمیقاً با تغییرات آبوهوایی مرتبط است.
با این قاببندی جدید، کشاورزان بیشتری به تماسهای ما پاسخ دادند و در کارگاهها با سایر ذینفعان شرکت کردند. این کار منجر به چندین نوآوری شد، از راهحلهای ساده مانند اجاره دادن گوسفندان برای چرای طبیعی و کوددهی، تا راهحلهای پیشرفته مانند توسعه نانوذرات اکسید آهن برای خاک.
گاهی اوقات، یک تغییر کوچک در زاویه دید یا قاببندی مجدد یک مسئله، میتواند تمام بازی را عوض کند. اگر در کسبوکارتان با چالشی پیچیده روبرو هستید که ذینفعان کلیدی با شما همراهی نمیکنند، شاید لازم باشد نگاهی عمیقتر به نحوه تعریف مسئله بیندازید. برای بررسی این موضوع و یافتن زاویه دید جدید، میتوانید از یک جلسه کوچینگ یا مشاوره تخصصی بهرهمند شوید.
۳. بر جریانها و روابط تمرکز کنید، نه محصولات یا خدمات.
بیشتر نوآوران انرژی خود را روی یافتن یک محصول یا خدمتی متمرکز میکنند که مشکلی را که شناسایی کردهاند، حل کند. اما یک نوآوری لزوماً نباید یک محصول، خدمت یا ویژگی جدید باشد تا مشکلی را حل کند. تغییر در جریانها یا روابط بین بازیگران میتواند به همان اندازه مؤثر باشد، چه با کاهش اصطکاک برای سرعت بخشیدن به کارها و چه با افزودن اصطکاک برای کند کردن برخی بخشهای سیستم.
شرکتهای بیمه را در نظر بگیرید که با افزایش هزینهها به دلیل خسارات ناشی از رویدادهای آبوهوایی مرتبط با تغییرات اقلیمی مواجه هستند. پیمانکارانی که شرکتهای بیمه استخدام میکنند، اغلب مواد آسیبدیده را به محل دفن زباله میبرند و خانهها را با مواد جدیدی بازسازی میکنند که منابع طبیعی را مصرف میکند. همه اینها به تغییرات اقلیمی بیشتر دامن میزند.
شرکت «کو-آپریتورز» (Co-operators)، یک شرکت پیشرو در خدمات مالی و بیمه در کانادا، میدانست که باید جریان مواد آسیبدیده به محلهای دفن زباله را مختل کند. آنها به جای تعویض دیوارها و کفپوشهای آسیبدیده از آب تمیز، از روش «خشک کردن در محل» استفاده کردند. فروشندگان فنهای قدرتمندی را برای حذف رطوبت به خانهها میآورند که از ایجاد کپک جلوگیری کرده و به مالکان اجازه میدهد ظرف ۷۲ ساعت به خانههایشان بازگردند. علاوه بر این، با فرآیند جدید تمیز کردن «محتویات نرم»، این شرکت میتواند مبلمان، لباسها و سایر وسایل مالکان را بازیابی کند و از ارسال مواد به محل دفن زباله جلوگیری کند.
نکته مهم این است که «کو-آپریتورز» هیچ محصول جدیدی ایجاد نکرد و سرمایهگذاری هنگفتی نیز انجام نداد. بلکه به طور خلاقانه برای بهبود کیفیت جریانها و روابط در سیستم کسبوکار موجود خود تلاش کرد. این اصل، اساس تفکر سیستمی است و آن را از سایر رویکردهای نوآوری متمایز میکند.
۴. با تلنگرهای کوچک به جلو حرکت کنید.
بسیاری از گفتمانهای نوآوری بر راهحلهای فوری تمرکز دارند: پروژه جاهطلبانه، راهحل جادویی، اپلیکیشن قاتل. با این حال، چنین راهحلهایی معمولاً مشکلات جانبی ایجاد میکنند. نوآوران با تفکر سیستمی به دنبال ایجاد یک «اکولوژی از اقدامات» هستند که به طور پیوسته مشکلات درون یک سیستم را حل کند. آنها به دنبال جهش نیستند، بلکه به دنبال تلنگرها و آزمایشهایی هستند که بینشهایی در مورد سیستم آشکار کرده و آن را به جلو حرکت دهد تا به یک نقطه عطف برسد و به طور طبیعی تکامل یابد.
البته تفکر طراحی نیز بر این تأکید بر رفتار و آزمایش اشتراک دارد، اما همچنان بر یک راهحل خاص متمرکز است. آزمایشهای تفکر سیستمی بیشتر به منظور آشکار کردن وابستگیهای متقابل بین شرکا در اکوسیستم است، نه اینکه آیا یک محصول یا خدمت تجربه کاربر را بهبود میبخشد.
در همکاریای که با گروه CSA، یک سازمان توسعه استاندارد در کانادا داشتم، این موضوع به خوبی نمایان شد. هدف آنها پیشبرد ایمنی، خیر اجتماعی و پایداری برای کاناداییها بود. آنها پروژهای تحقیقاتی را برای به کارگیری اصول طراحی چرخهای در محیط ساختوساز آغاز کردند، مانند استفاده مجدد از ساختمانها و بازگرداندن مواد دور ریختهشده از ساختمانها به اقتصاد.
به جای تلاش برای طوفان فکری جهت رسیدن به مجموعهای از استانداردهای جدید و بهتر، به آنها پیشنهاد شد که بر اکولوژی از اقدامات کوچک تمرکز کنند: آموزش معماران و مهندسان، توسعه استانداردهای جدید که امکان استفاده مجدد از مواد را فراهم میکند، و یافتن راههایی برای تأمین بودجههای کوچک برای پروژههای آزمایشی جدید. آنها باید با یک «ائتلاف از مشتاقان» شروع کنند، چند پروژه آزمایشی راهاندازی کنند و با هر موفقیت، افراد و پروژههای بیشتری را وارد کنند تا جامعه گام به گام به سمت اقتصاد چرخهای حرکت کند. این اقدامات کوچک، راهی برای به حرکت درآوردن سیستم بود.
جمعبندی
با حمایت از تفکر سیستمی، انتظار ندارم که شرکتها یا کارآفرینان رویکردهای غالب فعلی نوآوری را کنار بگذارند. تفکر تحولآفرین برای پیشرفت فناوری ضروری است و تفکر طراحی در نزدیکتر کردن مدیران به مشتریانشان بسیار مؤثر است. اما زمانی که مسائل پیچیده هستند و بر مجموعهای از ذینفعان به روشهای بسیار متفاوت تأثیر میگذارند، این روشها ممکن است به همان اندازه که مشکل حل میکنند، مشکل ایجاد کنند. مقابله با چالشهای بغرنجی که جامعه با آن روبروست، تقریباً به طور قطع فراتر از تواناییهای حتی الهامبخشترین متفکران تحولآفرین یا طراحی است. در این شرایط، تفکر سیستمی چارچوب قویتری برای تغییر فراهم میکند.
اگر به دنبال ایجاد تغییرات پایدار و معنادار در کسبوکار خود هستید و میخواهید از دام راهحلهای سطحی که مشکلات بزرگتری ایجاد میکنند، دوری کنید، تفکر سیستمی ابزار شماست. برای پیادهسازی این رویکرد در سازمانتان، میتوانید از یک جلسه مشاوره تخصصی استفاده کنید تا با هم نقشه راهی عملی و مؤثر طراحی کنیم.
۵ پرسش قدرتمند برای شروع تفکر سیستمی
به عنوان یک کوچ، معتقدم که پرسیدن سوالات درست، اولین قدم برای رسیدن به پاسخهای درست است. این ۵ سوال را از خود و تیمتان بپرسید تا آگاهیتان را افزایش داده و اولین قدمها را طراحی کنید:
۱. ستاره قطبی کسبوکار شما چیست و چه نقشی در آیندهی ایدهآل صنعت خودتان ایفا میکنید؟
۲. بزرگترین چالشی که با آن روبرو هستید، از دیدگاه شرکا، مشتریان و حتی رقبای شما چگونه به نظر میرسد؟
۳. به جای تمرکز روی محصول، کدام «جریان» یا «رابطه» را در اکوسیستم کسبوکارتان میتوانید بهبود دهید تا یک مشکل کلیدی حل شود؟
۴. کوچکترین و سادهترین «تلنگری» که همین فردا میتوانید برای حرکت به سمت ستاره قطبیتان بزنید چیست؟
۵. موفقترین نوآوری اخیر شما چه «آسیبهای جانبی» یا پیامدهای ناخواستهای برای دیگران ایجاد کرده که از آن بیخبر بودهاید؟